عینکمو خیلی دوسش دارم، حس میکنم روزی که بیاد و من نباشم، عینکم داد میزنه که یه روزی وجود داشتم ...
« روایت خطّی یک پیاده راه »...ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 1:50
ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 1:50
اینکه با پست قبلی، خاننده ی یکی از وبلاگای قدیمیم، نمیدونم چطوری، ولی منو شناخته و کامنت خصوصی برام گذاشته!
در حالت ذوق مرگی، دو تا شاخ شیک دارن از کله م بیرون میزنن :))
+ خوشمزه ست وقتی آدم حس میکنه توی یاد کسی مونده :) امیدوارم فقط یادش مثبت بوده باشه :/
« روایت خطّی یک پیاده راه »...ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 192 تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 1:50
ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 199 تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 1:50
اینجور موقعیتا، یه کلید گمشده داره؛ باید منتظر پیدا شدنش بود ...
+ پوزش بابت بی پاسخ موندن کامنتا؛ من همه وبلاگا رو دنبال میکنم، فقط عمیقاً در سکوتم ...
++ شما کلید منو ندیدید؟
« روایت خطّی یک پیاده راه »...ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 1:50
ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 1:50
ما را در سایت « روایت خطّی یک پیاده راه » دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: سه شنبه 11 دی 1397 ساعت: 1:50